تبليغاتX
عکسها و حرفها

عکسها و حرفها

همه چیز

علی امینی نجفی
 
 دوشنبه 03 سپتامبر 2007 - 12 شهریور 1386
 
www.bbc.com
 
موزه لودویگ شهر کلن با برگزاری نمایشگاهی ویژه از آثار بالتوس، فرصتی نادر برای دوستداران هنر نقاشی فراهم کرده است.
بالتوس
بالتوس یکی از برجسته ترین هنرمندان قرن بیستم است که آثارش کمتر به نمایش گذاشته می شود
 

بالتوس با نام اصلی بالتازار کلوسوفسکی (۱۹۰۸ – ۲۰۰۱) یکی از برجسته ترین هنرمندان قرن بیستم است که آثارش کمتر به نمایش گذاشته شده و یکی از دلایل آن این است که آثار این هنرمند را به سختی می توان در رده بندی های سبکی و دوره ای جای داد و بنابرین در نمایشگاه های گروهی جایی پیدا نمی کند.

بالتوس عموما به عنوان نقاشی "رئالیست" شناخته می شود، اما شگفت انگیز است که آثار نه چندان پرشمار او از چند نظر در برابر زمانه تاریخی و جریان های هنری همزمان با او قرار می گیرند.

ذوق و قریحه هنری بالتوس در نیمه اول قرن بیستم و در دورانی سخت آشفته و توفانی شکل گرفت. زندگی پرفراز و نشیب او در گریزها و مهاجرت های پیاپی، در کشورهای گوناگون آلمان و سوئیس و فرانسه و شمال آفریقا و ایتالیا گذشت. اما از این تکانه ها و اضطراب ها در آثار او تقریبا هیچ نشانی وجود ندارد.

دوری از سبک ها و مکتب ها

او در پاریس در خانواده ای هنرمند به دنیا آمد و با بسیاری از هنرمندان بزرگ قرن بیستم مانند پابلو پیکاسو و رنه ماگریت دوستی و معاشرت داشت. معروف است که نام هنری "بالتوس" را شاعر نامی آلمان، راینر ماریا ریلکه بر او گذاشت.

تابلو کوهستان

اما نقاشی بالتوس با جریان های هنری قرن بیستم بیگانه است. در دوران سلطه مطلق نقاشی غیرفیگوراتیو و آبستره، با جریان هایی مانند کوبیسم و سوپرماتیسم و غیره، او به ترسیم پرتره و منظره پرداخت. از صحنه ها و رویدادهای پیرامون زندگی شخصی خود الهام گرفت و در تابلوهایی مانند خیابان (۱۹۳۳) و کوهستان (۱۹۳۷) زندگی روزمره را در صحنه های شهر و روستا نشان داد.

اما خلاصه کردن هنر بالتوس در ترسیم یا بازتاب واقعیت نیز ساده نگری است. از بیشتر آثار او رمز و رازی ویژه می تراود که با وجود فاصله معین آثارش با سوررئالیسم، حال و هوای آن سبک را با خود دارد.

معروفیت بالتوس بیش از هر چیز به خاطر تابلوهای "اروتیک" اوست. این کارها از حس عاطفی قوی برخوردارند و در مرز عرف و اخلاق مسلط حرکت می کنند. مشهورترین این کارها که به سالهای دهه ۱۹۳۰ بر می گردند، همان زمان با اعتراض مراجع شریعت و حافظان "ناموس" عمومی جامعه روبرو شد.

اما هنر بالتوس با پورنوگرافی یا "هرزه نگاری" هیچ پیوندی ندارد. در کارهای او پیکر فریبنده یا "هوس انگیز" زنان در آستانه بلوغ، بیش از آنکه "شهوت آمیز" باشد، پریشان کننده است و معمولا کشش غریزی را با بازیگوشی معصومانه همراه می کند.

تابلو خیابان

بالتوس در پرداخت و آرایش تابلوهای خود دقیق و سخت گیر است. هر تابلو دهها طرح و سیاه قلم را پشتوانه دارد. دغدغه دستیابی به کمال کلاسیسیسم، بی تردید همواره با بالتوس همراه بوده است. کمپوزیسیون سنجیده و نظم هندسی دقیق از ویژگی بیشتر آثار اوست که استادان رنسانس ایتالیا و رئالیست های فرانسوی را به یاد می آورد.

بالتوس کارهای معروف خود را بین سالهای ۱۹۳۰ و ۱۹۶۰ خلق کرد و از سالهای دهه ۱۹۶۰ بود که به شهرت جهانی رسید و کارهایش در معتبرترین گالری ها و موزه ها به نمایش گذاشته شد، از جمله در لوور پاریس و موزه تیت لندن.

در نمایشگاه موزه لودویگ شهر کلن ۷۰ تابلوی نقاشی و طراحی بالتوس از سالهای ۱۹۳۲ تا ۱۹۶۰ به نمایش گذاشته شده که از موزه ها و مجموعه های خصوصی گردآوری شده اند.

نمایشگاه ویژه آثار بالتوس در کلن به عنوان "زمان متوقف شده" تا چهارم نوامبر امسال ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 18:10  توسط بهیموت  | 

 

 
 
 
- نویسنده ای که خیال پردازی هایش را جادوی بزرگ ادبیات
معاصر جهان خوانده اند - ۸۰ ساله شد.
 
گابریل گارسیا مارکز

خالق صد سال تنهایی در حالی روز تولدش را جشن می گیرد که مدتها است 'یک خط هم ننوشته

گابریل گارسیا مارکز

رمان صد سال تنهایی مارکز امسال چهل ساله می شود

است'.

امسال اما مناسبت خاصی هم برای مارکز دارد؛ زیرا رمان صد سال تنهایی او چهل ساله خواهد شد.

آثار مارکز خوانندگان بسیاری در سراسر جهان دارد و رئالی

سم جادویی در آثار او چنان واقعیت و خیال را با هم درمی آمیزد که مرزی برای تشخیص آن باقی نمی گذارد.

بی سبب نبود که مارکز شهری خیالی با نام ماکوندو را در آثارش خلق کرد؛ شهری که تا حد زیادی الهام گرفته از دهکده آرکاتاکا یعنی محل گذران دوران کودکی او در شمال کلمبیا بود.

ماکوندو در صد سال تنهایی و آثار دیگر مارکز، شهری از 'تخیلات واقعی و واقعیات تخیلی' است و مارکز در این رمان چنان جزییات دقیقی از آن به دست می دهد که نمی توان باور کرد چنین شهری وجود ندارد.

مارکز با این ترتیب در 'شکستن خطوط مشخص بین واقعیت و خیال' کاملاً موفق عمل کرده است.

مارکز خود نیز اذعان می کند که این روش روایت داستان، الهام گرفته از نحوه قصه گویی مادربزرگ مادری اش است:"مادربزرگ چیزهایی تعریف می کرد که فراطبیعی و فانتزی به نظر می رسیدند اما او آنها را با لحنی کاملاً طبیعی تعریف می کرد."

مارکز که در سال ۱۹۸۲ میلادی جایزه نوبل ادبیات را نیز از آن خود کرد، به 'رویا پردازی' و چگونگی به یاد آوردن و روایت وقایعی که در زندگی اتفاق می افتد علاقه زیادی دارد و بارها تأکید کرده که 'قسمت های عجیب رمانهایش همه واقعیت دارند'.

مارکز ادبیات را به نجاری تشبیه می کند و می گوید:"در هردو، شما با یک واقعیت سر و کار دارید که مثل چوب، سخت است."

اما مارکز که بین طرفدارانش به گابو شهرت دارد، به قدرت کلمات هم ایمان دارد و نحوه استفاده از آنها را وجه تمایز نویسندگان مختلف می داند و به همین جهت هم هست که جستجوی همیشگی اش برای یافتن لغات جدید را پنهان نکرده است.

مارکز که به همراه ماریو بارگاس یوسا و کارلوس فوئنتس از ستون های اصلی اوج گیری ادبیات آمریکای لاتین به شمار می آید، نخستین داستانش را زمانی منتشر کرد که در کالج درس می خواند و پس از آن به روزنامه نگاری روی آورد و مدتی را به عنوان خبرنگار در شهرهای اروپایی از جمله رم، پاریس و بارسلون سپری کرد.

آسمان نوشته های گابو با انتشار صد سال تنهایی درخشان شد. مارکز خود نقطه جرقه زدن نگارش آن را سال ۱۹۶۵ میلادی و هنگامی می داند که مشغول رانندگی بود اما ناگهان ایده نگارش صد سال تنهایی باعث شد مسیرش را عوض کند؛ به خانه برگردد؛ و به مدت ۱۸ ماه 'فقط بنویسد'.

صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۷ میلادی منتشر شد؛ یعنی زمانی که مارکز ۳۹ سال داشت.

نویسنده بزرگ آمریکای لاتین که در ۶ مارس ۱۹۲۸ میلادی به دنیا آمده ، در سال ۱۹۹۹ از مبتلا شدنش به سرطان آگاه شد و از آن زمان، روایت زندگی خود را در قالب کتاب هایش مورد توجه قرار داده است.

در سال ۲۰۰۲ میلادی، اتوبیوگرافی مارکز با عنوان زنده ام که روایت کنم منتشر شد.

در سال ۲۰۰۴ میلادی نیز آخرین رمان او خاطرات روسپیان محزون من منتشر شد و مارکز پس از انتشار آن تأکید کرد این تنها یک پنجم از کتابی بوده که می خواسته بنویسد.

 

از میان دیگر آثار بزرگ گابریل گارسیا مارکز می توان به در ساعت شیطان (۱۹۶۲)، پاییز پدرسالار( ۱۹۷۵)، وقایع نگاری یک مرگ از پیش تعیین شده (۱۹۸۱)، عشق در زمان وبا (۱۹۸۵)، ژنرال در هزار توهای خود (۱۹۸۹)، از عشق و شیاطین دیگر (۱۹۹۴)، هیچ کس به سرهنگ نامه نمی نویسد (۱۹۶۸) ، طوفان برگ (۱۹۷۲) و زائران غریب (۱۹۹۲) اشاره کرد.

مارکز خود گفته که ارنست همینگوی، فرانتس کافکا و فیدل کاسترو از قهرمانان زندگی اش هستند و این در حالی است که بسیاری از صاحبنظران، نزدیکی دیدگاه های مارکز با ویلیام فاکنر نویسنده آمریکایی را نیز مورد توجه قرار داده اند.

گابو اما بیش از هر چیز دیگر، همچنان تحت تأثیر دوران کودکی و گوش سپردن به قصه های پدربزرگ و مادربزرگش است و آنها هنوز جای خود را در ذهن او نگاه داشته اند.

مارکز به یاد می آورد که پدربزرگش روزی میان کوچه ایستاد و به او – که کودکی پنج ساله بیش نبود- گفت:"سنگینی مرگ را حس نمی کنی؟"

شاید هم علت کم کاری گابو در سال های اخیر همین باشد که سنگینی مرگ را احساس می کند.

با این وجود، اکنون که مارکز ۸۰ ساله شده و چهار دهه نیز از انتشار صد سال تنهایی می گذرد، فرصتی هست که 'قصه بگوییم'؛ از گابو و از دیگران.

همه زنده ایم تا روایت کنیم.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:34  توسط بهیموت  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 8:39  توسط بهیموت  | 

بهمن قبادي در مصاحبه با ال پريوديکو:

(پنجشنبه 18 مرداد 1386 [2007.08.09]ََ-روزنامه اینترنتی روز)  www.roozonline.com
 

bahmanghobadi.jpg

ناندو سالوا

فيلم "نيمه ماه" ساخته کارگردان کرد، بهمن قبادي، از آن دسته فيلم هايي بود که علاقه مندان به سينما در اين تابستان انتظارش را مي کشيدند؛ فيلمي که در جشنواره سينمايي سن سباستين جايزه بزرگ صدف طلايي را از آن خود کرد و در سينماهاي اسپانيا از آن استقبال زيادي شد.

بهمن قبادي 38 ساله، اهل شهر بانه در استان کردستان در مصاحبه اي به بحث پيرامون اين فيلم و ايده هاي خود مي پردازد.

در فيلم جديد شما، مرگ يک حضور دائمي دارد... دليل آن چيست؟
به اين دليل است که من شخصاً بي نهايت از مرگ مي ترسم و اين ترس در زندگي روزمره ام وجود دارد: زماني که در خيابان قدم مي زنم و کار مي کنم يا حتي زماني که سر بر بالين مي گذارم، فکر مي کنم روز بعد چه کاري بايد انجام دهم. آيا آخرين روز زندگي ام خواهد بود؟ هر بار که به منزلم در تهران بازمي گردم، هميشه احساس مي کنم که اتفاقات بدي روي خواهد داد؛ زلزله، حمله امريکا، بمباران...

در اين فيلم، مرگ با مسأله ديگري يعني مرز و سرحدات عجين شده و اين موضوع در تمامي ساخته هاي شما نيز وجود دارد. آيا به اين دليل است که شما کرد هستيد؟
مرز مسأله اي است که هميشه مرا به فکر فرو مي برد و وجود آن به نظرم مسخره مي آيد، زيرا در واقع معتقدم که وجود آن کاملاً ناپايدار و سؤال برانگيز است. من صرفاً از مرزهاي فيزيکي صحبت نمي کنم. شخصيت هاي فيلم من به ويژه از مرزهاي ذهني و عاطفي رنج مي برند. بله، شايد به اين دليل باشد که من کرد هستم.

ممکن است مردم فکر کنند که کارگردان اين فيلم يک ايراني است و نه يک کرد...
براي من فرقي نمي کند، زيرا يک کرد ايراني هستم. ما کردها تبعيد شده هستيم، ولي در ذهن من کشوري براي ما وجود دارد؛ يک کشور مجازي و زاده ذهن و نه فيزيکي. از يک طرف، در ايران فيلمسازان درجه يک بسياري هستند و من نمي خواهم به طور سنجيده خود را جدا از موج سينماي ايراني بدانم، ولي از طرف ديگر، من يک کارگردان کرد هستم که براي کردها فيلم مي سازم.

آيا اين مسأله، ادامه فيلمسازي شما را زير سؤال مي برد؟
خير، من بايد فيلم هايم را مطابق با شيوه زندگي مردم کرد بسازم و مشکلات و نگراني هايي را که آنها پيش رو دارند مطرح کنم.

شما در بخشي از شيوه فيلمسازي خود به دنبال زيبايي هايي هستيد که در موقعيت هاي غم انگيز و تراژيک وجود دارد. آيا همين طور است؟
خواهر من شاعر بود و اشعار او هميشه تأثير زيادي بر من مي گذاشت، به ويژه زماني که جوان بودم. اين يک مسأله فرهنگي است: اگر شما به کردستان برويد، متوجه خواهيد شد که شعر و فضاي شاعرانه در زندگي روزمره مردم ديده مي شود. آنها هميشه عليرغم سختي هاي زندگي لبخند بر لب دارند و هميشه در جستجوي جنبه زيباي مسايل هستند. در واقع با توصيف يکچنين واقعيت تلخي، آن هم به زيبايي، مي توان از آنها تقدير کرد.

درست به مانند فيلمسازان ديگري همچون عباس کيارستمي و جعفر پناهي. آيا به نظر شما بخشي از اين واقعيت به وضعيت زنان در ايران مربوط نمي شود؟
ببينيد، هنر و موسيقي در جامعه ايران حضور پررنگي دارند و زنان هنرمند بسياري هستند که آواز بخشي از خلاقيت بياني آنها محسوب مي شود و در واقع آواز به زندگي آنها معنا مي بخشد، ولي خواندن در ملاء عام براي آنها ممنوع شده، يعني مردها نبايد صداي آنها را بشنوند. اين موضوعي است که در اين فيلم مطرح و محکوم شده.

فکر مي کنم در کشور شما، ساخت فيلم هايي که به نوعي واقعيات جامعه را محکوم مي کنند کار ساده اي نباشد...
من يک صحنه بسيار زيبا را که در آن گروهي زن آواز مي خواندند فيلمبرداري کردم، ولي در نهايت خودم آن را حذف کردم، زيرا مطمئناً دولت من اين صحنه را نمي پذيرفت. و جالب اينکه در نهايت با وجود بريدن بسياري از صحنه ها، اين فيلم در کشورم ممنوع اعلام شد. مرا به اين مسأله متهم کرده اند که قصد تحريک جدايي طلبي کردها را داشته ام که واقعاً حرف نامعقول و غيرمنطقي است.

آيا از اينکه احتياط کرده ايد پشيمان هستيد؟
درحال حاضر از اين پشيمانم که چرا تا اين حد محتاط بودم. ولي حداقل اکنون مي دانم که نبايد از حرکت بايستم. فکر مي کنم فيلم بعدي ام را در تهران درست کنم، حتي اگر به صورت مخفي باشد. من شش پروژه در ذهن دارم و مي خواهم قبل از مرگم همه آنها را تحقق بخشم. زماني که آن روز فرا رسد، مي خواهم حداقل 20 فيلم ساخته باشم. من در سن 17 سالگي دو جنگ، يک انقلاب و مرگ بسياري از دوستان و خويشاوندان را تجربه کردم. مي خواهم در مورد اين مسايل صحبت کنم.

منبع: ال پريوديکو، 6 ژوئيه 2007

مترجم: علي جواهري
alijava_rooz@yahoo.es

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:0  توسط بهیموت  | 

(پنجشنبه 18 مرداد 1386 [2007.08.09] روزنامه اینترنتی روز)   www.roozonline.com

پیام رهنما 

مهری مهرنیا با نام اصلی فاطمه مرموزنیا ،متولد 1296 تهران است.اودارای مدرک تحصیلی ششم ابتدایی است.مهرنیا پس از مدتهافعالیت درهنر بازیگری هم اکنون در یکی از آسایشگاههای سالمندان تهران به سر می برد.بی مهری مسئولین دراداره ارشاد شامل حال این بانوی هنرمند ایرانی هم شده است.گفتگویی رابا ایشان ترتیب داده ایم که می خوانید.

mehrib.jpg

حرف های مهری مهر نیا

تنهائی بزرگ یک بازیگر


خانم مهرنیا می توانید برایمان ازفعالیتهای تئاترهایتان درقبل یا پس از انقلاب بگویید؟
بازی درنمایش های یوسف وزلیخا به کارگردانی رفیع حالتی،عاشق فراری به کارگردانی اسماعیل مهرتاش،مردخسیس به کارگردانی خلیل دیلمقانی،آگهی ازدواج به کارگردانی فریدون نوری،گل آتش به کارگردانی منوچهر شیبانی،نطفه شوم به کارگردانی رضا کرم رضایی،دکتر فاستوس به کارگردانی ایرج راد و حکایت شهر سنگی به کارگردانی پری صابری از جمله نمایش هایی است که من درآنها به ایفای نقش پرداخته ام.

ومجموعه های تلویزیونی؟
تعداد آنها بی شمار است اما می توانم به بازی درمجموعه های تلویزیونی" پهلوانان"به کارگردانی سیروس افخمی و"آتش بدون دود"به کارگردانی نادرابراهیمی اشاره داشته باشم.

اخیرا درتئاتر شهر هم درنمایشی بازی کردید.درآن مورد این تئاتر برایمان می گوئید؟
بله.آقای حسین سحرخیز مرا مورد لطف خویش قرار دادند ودرنمایش "دنیای زن ها "به کارگردانی ایشان به ایفای نقش پرداختم.بسیار خوب وهیجان انگیز بود.پس از مدتها درکنار جوانترها قرار داشتم واحساس جوانی به من دست داده بود.درآن تئاتر یک بار هم درجشن تولدم از من تقدیر به عمل امد.

شروع فعالیت هنری اتان به چه شکلی بود؟
من درسن 9سالگی ازدواج کردم و شروع فعالیتم درسن 12 سالگی بود.آن زمان اصلا دوست نداشتم وارد حرفه هنرشوم.به خاطر دارم زمانی درسراسر کشور جشن وسرور بود وحتی درخیابان ها کارناوالهای بزرگ وکوچکی راه می افتاد.ارتش هم آن موقع درمیادین مستقر بود و با سازهای خود آهنگهای شاد می نواختندومن هم مانند همه مردم دست می زدم وشادی می کردم.پس ازمدتی از طریق یکی از آشنایان مرا به رادیو معرفی کردند ودرنمایش های رادیودرکنار هنرمندانی که دیگر میان ما نیستند مشغول کار شدم.رفته رفته شهرت ومحبوبیت به سراغ من امد وبین مردم شناخته شدم وبعد ازآنها به جامعه باربد راه پیدا کردم.

شما به غیر از بازیگری درزمینه ای دیگری از هنر تخصص دارید؟
تخصصم طوری نیست که نام متخصص به خود بگیرد ولی درهمان جامعه باربد درسال 1326 آواز را آموختم واتفاقا کار نمایش راهم ازهمانجا شروع کردم.اینجا بود که به اوج شهرت ومحبوبیت رسیدم.

شهرت ومحبوبیت چقدردرزندگی یک هنرمند می تواند تاثرگذار باشد؟
به عقیده من شهرت ومحبوبیت زندگی یک هنرمند راتغییر می دهد وگاهی هم باعث دردسر می شود.به هرحال من خیلی آن را دوست دارم وبه نظرم بسیار درپرورش وخلق یک زندگی موفق یا ناموفق تاثیرگذار است.

خانم مهرنیا خیلی ها دوست دارند بدانند که علت کناره گیری شما ازبازیگری چیست؟
(بغض می کند)ببینید من همواره درسریال های تلویزیونی شرکت داشته ام وبسیار امیدوارم که باز هم بتوانم این کار را ادامه دهم اما دلیل کناره گیری من چیزی به جز ناتوانی وبیماری نیست.

نظرتان درمورد تئاتر وسینمای امروز چیست؟
با وجوداینکه تئاتر وسینما بعد ازانقلاب تغییرات بسیار فراوانی کرده است ،اما هنوز کافی نیست.به اعتقادد من اغلب سناریوهای ما ضعف ساختاری ودیالوگ نویسی دارند وباید درپی آن باشیم که اینها را قوت دهیم.

بهترین نقشتان قبل وبعد از انقلاب که برای خودتان ومردم جالب وتاثیرگذار بوده است چه بود؟
بهترین انها درقبل ازانقلاب فیلم "خشت وآئینه"بودوهمچنین بعد ازانقلاب فیلم "تنوره دیو"بود که سیمرغ بلورین دریافت کردم.فکر می کنم این دوفیلم روی مردم هم تاثیر زیادی گذاشت.

اگربخواهید بازیگری را تعریف کنید چه می گوئید؟
بازیگری حسی است وهرکسی که این حس را دارد، بازیگر می شود.حتما بایداین حس را داشته باشید وهمچنین علاقه تا بتوانید بازیگر شوی

بزرگترین آرزوی شما به عنوان یک هنرمند بزرگ وپیشکسوت چیست؟
اینکه همه کسانی که قدم دراین راه می گذارند یا اینکه هرچه زودتر مسیر درست را پیدا کنند و کار خود راادامه دهند که حتما موفق هم می شوند یااینکه به سرعت ازاین رشته خارج شوند وبه زندگی خود برسند.

منظورتان از"راهی"که می گویید، چیست؟
ببین باید دراین راه درس خواند وباسواد کافی و حتی طی دوران لازم وارد شد تا بازی خوب ارائه شود.البته استعداد هم شرط است درغیر این صورت ابتذال چیزی است که به کمین هرکسی دراین مسیر نشسته است.

چه حرفی برای مسئولین ،مخصوصا آقایانی که دراداره ارشاد به عنوان متصدیان انجام امورهنری نشسته اند دارید؟
ار آنها می خواهم که بیشتر به هنرمندان برسند.حتی به خانه های آنها بروند واز حال واحوالشان باخبر شوند.با این مسیری که درپیش گرفته اند،چه درعرصه تئاتر یا سینما آینده مطمئنی را پیش بینی نمی کنم.

آیا مایل هستید که کمی برایمان اززندگیتان بگوئید؟
درحال حاضر تنها زندگی می کنم.همسرم درگذشته های دور ازمن جدا شد.دو فرزند هم داشتم که هردوشان براثر بیماری فوت کردند ومرا با غم خودتنها گذاشتند.
(سکوتی بلند می کند وترجیح می دهد بحث نکند)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:57  توسط بهیموت  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 12:18  توسط بهیموت  | 

 
 
 پازولينی
سينمای پازولينی آميزه ای از شعر، استعاره، اسطوره شناسی، روان شناسی و ديالکتيک مارکسيستی است
 
 

پازولينی در 1922 در بولونيا به دنيا آمد. او از فيلمسازان نسل دوم سينمای بعد از جنگ ايتاليا است که علاوه بر فيلمسازی، در نوشتن رمان، شعر و نقدهای سينمائی و فرهنگی نيز دست داشته است.

سينمای پازولينی آميزه ای از شعر، استعاره، اسطوره شناسی، روان شناسی و ديالکتيک مارکسيستی است.

از نئورئاليسم تا خلق سبکی تازه

وی فعاليت اش را در سينما با نوشتن فيلمنامه « شب های کابيريا» برای فدريکو فلينی آغاز کرد. بعد به ساختن فيلم هايی که نوعی نئورئاليسم داشت پرداخت ( نخستين فيلم او آکاتونه Accatone که بر اساس رمان « يک زندگی خشن» نوشته خودش ساخته شد، در واقع نگاهی نئورئاليستی به زندگی تلخ وتيره حاشيه نشينان رم بود) اما خيلی زود از اين مکتب جدا شد و رويکرد ويژه اش را در سينما در پيش گرفت.

 

فيلم « انجيل به روايـت متی» او هنوز زيباترين و غير متعارف ترين روايتی است که تا کنون از زندگی عيسی مسيح در سينما ارائه شده است. تمام فيلم با بازيگران غير حرفه ای و در لوکيشن های بديع و خيره کننده فلسطين فيلمبرداری شده است.

بسياری از فيلم های پازولينی، اقتباس های مدرن از آثار کلاسيک ادبی جهان اند که با تاويل ويژه او ارائه شده اند، آثاری چون: « اديپ شهريار»، « مده آ»، « دکامرون»، « افسانه های کانتربری»، و« هزار و يکشب».

آخرين فيلم پازولينی قبل از مرگ، فيلمی است با نام« سالو» يا « صدوبيست روز سودوم» که پازولينی فيلمنامه آن را با کمک رولان بارت بر اساس داستان غريب و پورنوگرافيک مارکی دوساد نوشته است و بيانيه ای است عليه فساد اخلاقی فاشيسم ايتاليا.

پازولينی در 1975 در اوستيا در نزديکی رم، به دست جوانی به قتل رسيد که مدعی شد پازولينی قصد تجاوز به او را داشته است. اما بسياری معتقدند که قتل او مشکوک و به دليل انگيزه های سياسی بوده است.

سينمای شعر

پازولينی نه تنها يک فيلمساز برجسته، بلکه شاعری بزرگ و نظريه پرداز معتبر سينما نيز بود. مقاله « سينمای شعر» که او در ژوئن 1965 در نخستين فستيوال فيلم پزارو قرائت کرد و در اکتبر 1965 در نشريه « کايه دو سينما» منتشر شد، يکی از مهم ترين مقاله هائی است که در باره ماهيت شعرگونه سينما و زيبائی شناسی آن نوشته شده و از اعتبار آکادميک و تحليلی بسياری برخوردار است.

در اين مقاله، پازولينی، با رويکردی نشانه شناسانه و زبان شناسانه ارتباط سينما را با شعر، واقعيت و رويا بررسی کرده است. در قسمتی از اين مقاله پازولينی در باره ماهيت شعر گونه سينما، چنين می نويسد:

« ... سينما يا زبان تصوير- نشانه ها، طبيعتی دوگانه دارد. اين زبان هم بسيار ذهنی است و هم بی نهايت عينی (عينيتی که در تحليل نهائی نوعی طبيعت گرائی زايل نشدنی است). اين دو جنبه بنيادين به يکديگر عميقا وابسته اند، چنانکه نمی توان آنها را، حتی برای تجزيه و تحليل، از هم جدا کرد. کارکرد ادبی نيز طبيعتی دوگانه دارد، اما دو وجه آن از يکديگر قابل تشخيص اند: يک زبان« شعر» وجود دارد و يک زبان « نثر»، که چنان با هم متفاوت اند که دو تاريخ متمايز دارند. من با واژه ها به دو صورت می توانم کار کنم و حاصل کارم يا« شعر» است يا « نثر». اما با تصاوير، دست کم در حال حاضر، تنها می توانم به خلق سينما بپردازم.»

در اين مقاله پازولينی، « سگ آندولسی» بونوئل را نمونه برجسته ای از ماهيت شاعرانه سينما می داند که در آن بونوئل، از سوررئاليسم در حد کمال سود می جويد.

به اعتقاد پازولينی، « شمار اندکی از آثار ادبی يا نقاشی متعلق به اين مکتب (سوررئاليسم) را می توان با « سگ آندولسی» مقايسه کرد، زيرا در غالب اين آثار کيفيت شاعرانه سخت آسيب ديده است.»

اشعار سروده شده در رم

« اشعار رمی» نام مجموعه ای از اشعار پازولينی است که در فاصله سالهای 1964 تا 1981 به طور پراکنده در نشريات مختلف ايتاليائی به چاپ رسيده اند. اين مجموعه اشعار برای نخستين بار بوسيله لورنس فرلينگتی و فرانچسکا والنته به انگليسی ترجمه شده و در 1986 با حمايت وزارت امور خارجه ايتاليا و توسط City Lights Books ناشر امريکايی در سانفرانسيسکو، منتشر شده است.

مقدمه کوتاهی از آلبرتو لاتوادا در معرفی شعر پازولينی کتاب را همراهی می کند. اشعار پازولينی در عين حال که عميقا شخصی اند، اما ارتباط تنگاتنگی با بحران های سياسی قرن او دارند. او در 1949، پس از اينکه حزب کمونيست ايتاليا او را به خاطر هموسکسوال بودن و به اتهام « ابتذال اخلاقی و سياسی» از حزب اخراج کرد، به رم مهاجرت کرد.

اين گزيده اشعار که از نخستين شعر های مربوط به روز های فقر و دربدری اش در حومه های رم، تا آخرين اشعارش را در بر می گيرد که با نگاهی آرزومند وحسرت بار به زادگاهش فريولی سروده شده است، اساس نگرش شاعرانه و سينمائی پازولينی را به زندگی مدرن ايتاليائی که در نظر او يک دوزخ بود، تشکيل می دهد.

از زبان لاتوادا در باره او چنين می خوانيم: « پير پائولو پازولينی، مهمترين شاعر ايتاليائی نيمه دوم اين قرن است. يک شاعر، با ارزش تر از شاعر ديگر نيست، اما پازولينی با نيروئی قوی تر از ديگران شعر گفته است... وی در دوره ای می زيست که مصيبت بارترين دوره ايتاليا بود، يعنی به هنگام وقوع يک فاجعه واقعی، پس از شکست نظامی، با دو ارتش خارجی که بر روی خاکش با يکديگر می جنگيدند. در همان زمان، انقلاب صنعتی، ميليون ها تن را که پازولينی خود يکی ازآنها بود و به آنها عشق می ورزيد، از تمدن روستايی جدا کرد و به شهرها کشاند. مويه بر سرزمين تباه شده، دلسرد و فرسوده و نوستالژی فرهنگ روستائی دو تم برجسته در شعرهای پازولينی اند. شعر پازولينی از راهی دور می آيد، از دورترين اعماق ادبيات ايتاليا، از دانته و پترارک که مثل پازولينی از بدبختی های ايتاليا گفتند.»

و اين هم دو نمونه از اشعار پازولينی:

تعطيلات تمام شده است

تعطيلات تمام شده، در رم
که بی اعتناست
به تمام آرزوهای ساده لوحانه،
وشب که چون زباله در باد
فرود می آيد،
بازگشت صدای گام ها، صداها
و سوت هائی که خاموش می شوند،
آن دورها در خيابان ها،
در حفره های دهليز ها.
درنگی برای شام
اما آنجا که هرج و مرج شهر
لخته می شود
در خوشه های خالی نور
در امتداد خيابان های محبوس در آرامشی مرگبار
اين همان شب ديرين و غوطه ور است
آنچنان که در مقبره ای خاموش
هرج و مرج شهر
منجمد می شود
در گل و لايی که دوچرخه سوار در آن می ماند
بازنده مسابقه ای نکبت بار
آوازی برآمده و طنين می افکند
بر فراز آسفالت کثيف و نمناک
و آنگاه در امتداد رودخانه
تاج گل های خيره کننده چراغ اتومبيل ها
و يک يا دو ستاره با ابرهائی
بر حاشيه های شهر
از مونته وردو تا تستاچو
هياهوی خسته و بی رمق
صدای کارگران و موتورها
که تحليل می رود
پوسته نازک دنيای ما
بر روی عالم عريان

تمام روز کار می کنم

تمام روز چون يک راهب کار می کنم
وشب چون يک گربه ولگرد
پرسه می زنم
در جستجوی عشق
می خواهم به کليسا بگويم که من
می توانم يک قديس باشم.
در واقع اين پاسخی ملايمت آميز
به آن سرگردانی است
به لينچ کنندگان می نگرم
انگار که از درون چشم دوربين.
با شجاعت آرام يک دانشمند،
گويا احساس نفرت میکنم و هنوز
اشعاری که می نويسم
سرشار از عشقی مشقت بار است
سرگرم مطالعه خيانت به مثابه پديده ای مرگبارم

( منبع :بی بی سی با تغییر جزیی از طرف بیهموت)

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:48  توسط بهیموت  | 

نمایی از فیلم مهر هفتم
مرگ با ما شطرنج بازی می کند تا لحظه محتوم فرا رسد
علی امینی نجفی
سایت بی بی سی(چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۶)
 
 
اینگمار برگمن، سینماگر بزرگ روز دوشنبه، 30 ژوئیه در سن 89 سالگی در خانه خود در جزیره فارو درگذشت.

برگمن در سال ۱۹۱۸ در شهر اپسالا در نزدیکی پایتخت سوئد به دنیا آمد.

پدرش کشیش پروتستان بود و او را با تربیت مذهبی بزرگ کرد که با نظم و انضباطی سختگیرانه همراه بود. طبع پرشور و سرکش پسرک به زودی بر زهد عبوس و خفه کننده پدر شوريد و راهی جداگانه در پيش گرفت، اما کنکاش در سنت ها و هنجارهای تعصب آمیز تا پایان عمر ۸۹ ساله این سینماگر در ذهن و هنر او باقی ماند.

پارسایی تا حد خویشتن داری و ریاضت کشی در تربیت سنتی آیین پروتستان جایی برجسته دارد و احکام این مذهب بر پایه رشته بی پایانی از "منهيات و محرمات" استوار است. مسیحی واقعی یا بنده خوب پروردگار کسی است که از رانش ها و لذت های "گناه آلود" این زندگی گذرا چشم بپوشد و در برابر وسوسه های "نفس اماره" مقاومت کند.

طغیان زودرس برگمن در برابر راه و روش پدر پیش از هر چیز دفاع از امیال طبیعی و غرایز فطری مرد جوان بود، اما در برخورد با موانع خارجی ناگزیر سرشت ضدمذهبی به خود گرفت.

جهان بینی دینی پدر شامل رشته ای از احکام قطعی و نهایی بود که به تمام مسائل ریز و درشت زندگی بشری "پاسخ" می داد. برگمن برای حمله به این سیستم فکری به سلاحی مجهز شد که فلسفه (دستکم از زمان سقراط) آن را اساسی ترین وظیفه خود دانسته بود: پرسش. پرسیدن حربه ای کارآ بود که می توانست سخت ترین "حقیقت"ها را بر اندازد.

این رویکرد سراسر اندیشه و آفرینش برگمن را فرا گرفته و با شدت و ضعف به تمام آثار سینمایی او، که بی تردید ارزش هنری بسیار متفاوتی دارند، راه یافته است؛ از فیلم های اولیه مطایبه آمیز او تا آثار پخته تر و پیچیده ترش در سالهای دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰.

زندگی چیست؟ این آمدن و رفتن بهر چیست؟ آیا خالقی دانا و توانا بر این جهان ناظر است؟ یا اساسا غایت و معنایی در کار نیست و مرگ پایان همه چیز است؟ آیا به راستی (به بیان شکسپیر) زندگی چیزی نیست مگر "سخنان لغو یک دلقک که هیچ معنایی در بر ندارد"؟ چگونه می توان بدون مقصود و هدف به زندگی ادامه داد؟ آیا پای بندی به ایمانی هرچند سست و بی پایه، از بی ایمانی بهتر نیست؟ آیا ایمان مذهبی درمان است یا خود دردی است تازه؟ آیا با این "آزادی" یا به عبارت بهتر، با این "رهاشدگی" می توان به سعادت رسید؟ تا کجا می توان از مسئولیت فردی سخن گفت وقتی بود و نبود من در این دار فانی یکسان است؟ فردا که نیستم سرنوشت دنیا چه اهمیتی برایم دارد؟

برگمن در بهترین فیلم های خود این پرسش ها را بارها و بارها مطرح کرده است. باید دانست که پاسخ دادن با طبع شک گرای او سازگار نیست. کار او طرح هر چه دقیق تر و باریک تر پرسش ها بوده است.

مرگ، سرچشمه بیهودگی

برگمن در مصاحبه ای گفته که از زمان کودکی هر روز به مرگ فکر کرده است اما دیگر سالهاست که از آن ترسی ندارد. تقریبا در تمام آثار برگمن مرگ چه به صورت انگاره ای ذهنی و چه به صورت پیکری نمادین حضور دارد: برجسته ترین شواهد را می توان در توت فرنگی های وحشی (۱۹۵۷)، پرسونا (۱۹۶۶) و "ساعت گرگ و میش" (۱۹۶۷) یافت. اما آشناترین نمونه بی تردید "مهر هفتم" است، که مرگ در هیئت مردی مهیب ظاهر می شود و با شوالیه فیلم (ماکس فون سیدو) شطرنج بازی می کند. (نمونه ای روشن از وام داری این سینماگر به اکسپرسیونیسم آلمان به ویژه آثار اولیه فریتس لانگ).

 نمایی از فیلم شرم
مصیبت های جهانی بی ترحم

شوالیه که تازه از جنگ صلیبی (جهاد یا پیکاری در راه دین) برگشته، در ایمان خود گرفتار شک و تردید می شود. تردید او نیز با پرسش هایی ساده شروع می شود، و از همان دم مرگ قدم به قدم به دنبال او می افتد و سرانجام او را به دام می اندازد و به دیار تاریک خود می برد. شوالیه در می یابد که در برابر نیروی عظیم مرگ هیچ قدرتی ندارد. آن "مرجع فناناپذیر" که به آن امید بسته بود، او را وا نهاده و در برابر هیولای مرگ تنها گذاشته است.

در بینش برگمن، به پیروی از متافیزیک فیلسوف دانمارکی "کی یر که گور"، غیبت خالق متعال (یا "سوژه ترانسندنتال") خلأ روحی بزرگی به جا می گذارد که از آن به "دلهره وجودی" تعبیر می شود. این "ضایعه" با نمودهای گوناگون در بسیاری از فیلم های او جلوه گر می شود، و روشن تر از همه جا در فیلم های سه گانه "همچون در یک آینه" (۱۹۶۰)، "زایران" و "سکوت".

باید دانست که بی ایمانی برگمن با طغیان خداستیزانه و مهاجم (از آن دست که اگزیستانسیالیسم فرانسوی به ویژه در فلسفه آلبر کامو ارائه می دهد) متفاوت است، این نگرش (باز احتمالا به تاثیر از کی یر که گارد) اساسا سرشتی تراژیک دارد و گاه لحنی عرفانی به خود می گیرد. برگمن حتی در برخی از کارهایش نسبت به ایمان درک و تفاهم انسانی نشان می دهد.

شک گرایی برگمن بیش از آنکه پرخاشی جسورانه باشد، ناله ای گلایه آمیز است. بنده ناتوانی که از عنایت پروردگار یا "فیض الهی" محروم شده، اینک در برابر "سکوت فضای بیکران" تنها مانده است. (رگه ای که برگمن را با روبر برسون سینماگر فرانسوی پیوند می زند.) بنده زجرکشیده جرأت اعتراض ندارد و تنها وحشت زده می نالد: ”پدر، چرا ترکم کردی؟“

فیلم "همچون در یک آینه" را باید به عنوان "ختم کلام" تلقی کرد: زن جوان (با بازی هریت اندرسون) در پایان ریاضت ها و تقلاهای عذاب آلودش در جستجوی خدا، سرانجام او را می یابد، و "ذات کبریایی" را در هیئت عنکبوتی کریه می بیند. کمابیش مقارن ساخت همین فیلم است (اوایل سالهای ۱۹۶۰) که برگمن پرونده "غیبت خدا" را می بندد تا به گرفتاری های "جهانی بدون خدا" بپردازد.

زخم های التیام ناپذیر

انسانی که "تکیه گاه ایمان" را از دست داده به "لعنت تنهایی" گرفتار می شود، که می توان گفت: "دردی است غیر مردن (یا بدتر از مردن) کآن را دوا نباشد." (مولانا)

در فیلم های نیمه دوم دهه ۱۹۶۰ که از پرسونا شروع و به "تماس" (۱۹۷۰) ختم می شود، همه جا با عوارض یا مظاهر این دلهره یا سرگردانی روحی روبرو هستیم. فیلمساز با دقت و وسواسی بی سابقه در سینما روح آدمهای خود را می کاود تا ببیند آن "ضربه ازلی" چه زخم ها و آسیب هایی بر آن باقی گذاشته است. درام های روانکاوانه که فیلم "فریادها و نجواها" (۱۹۷۲) از برترین نمونه های آن است، از چنین پشتوانه فلسفی برخوردار هستند.

 نمایی از فیلم سکوت
جلوه ای از امتناع ارتباط. کودک و مادر و خاله در سه فضای گسسته

"لعنت تنهایی" آشناترین "سمپتوم" یا عارضه این ضایعه روحی است، که ظاهرا بنمایه ای تقدیرآمیز دارد و با سرنوشت بشر عجین است. در "توت فرنگی های وحشی" (۱۹۵۷) در کابوسی ترسناک به ایزاک بورگ (که نقش او را "ویکتور شوستروم" استاد سینمای کلاسیک سوئد ایفا می کند) ابلاغ می شود که برای سراسر عمر به "عقوبت تنهایی" محکوم شده است. استاد پیر می کوشد در گریز از تنهایی به رؤیاها و خاطرات خود پناه ببرد.

در "پرسونا" هنرپیشه تئاتر الیزابت فوگلر (با بازی لیو اولمان) در گریز از وحشت هایی ناشناخته و مرموز، خود را به تنهایی و انزوا محکوم کرده است. بختک تنهایی در آخرین فیلم سینمایی او به نام ساراباند (۲۰۰۳) نیز بر شخصیت سالخورده فیلم سنگینی می کند.

در بیشتر فیلم های برگمن اشاراتی مستقیم و غیرمستقیم به نابسامانی های اجتماعی و به ویژه به بحران های سیاسی (واضح تر از همه در فیلم "شرم" ساخته سال ۱۹۶۷) وجود دارد، اما این تنش ها غالبا بر بستر التهابات و خلجان های درونی جاری می شود و این روح و روان شخصیت است که چون بارومتری دقیق اضطراب های بیرونی را بازتاب می دهد. باید به یاد آورد که این هنرمند در ردگیری خلجانات روحی، غالبا زنان را حساس تر و خلاق تر و در نتیجه مناسب تر دیده است.

در تداوم همین رویکرد بدبینانه، همه پیوندها و الفت هایی که برای چیرگی بر تنهایی بسته می شود، پیشاپیش محکوم به شکست است. برگمن، کمابیش همزمان و به موازات سینماگر بزرگ ایتالیایی میکل آنجلو آنتونیونی، مضمون "امتناع ارتباط" را در کاوش مناسبات دو جنس کاویده است. در فیلم های "ساعت گرگ و میش"، "فریادها و نجواها"، "سونات پاییزی" و به ویژه فیلم بلند "صحنه هایی از زندگی زناشویی"، گسست روابط به زخمی کهنه و عمیق در درون انسان ها بر می گردد.

ابداعات سینمایی

برگمن در بیان مفاهیم انتزاعی بلندترین گام ها را در تاریخ سینما برداشته است. یکی از شگردهای آشنای او عبور آزاد و متهورانه از مرزهای آشنای روایت سنتی است: عرصه خواب و بیداری، دنیای واقعی و خیالی، زمان گذشته و آینده، دنیای آگاهی و ضمیر ناخودآگاه...

چهره های درونی شده در فیلم پرسونا
چهره های درونی شده در فیلم پرسونا

بسیاری از سینماشناسان یادآوری کرده اند که برگمن به نمای درشت یا "کلوزآپ" در سینما جایگاه و کارکردی تازه داده است. ژیل دلوز فیلسوف فرانسوی در کتاب "تصویر – حرکت" نشان داده است که نوآوری های این سینماگر تنها بدعت یا شگردی فنی نیست، بلکه در رویکرد روانکاوانه و در اصل در خاستگاه فلسفی هنر او ریشه دارد.

چهره ای مضطرب که در کادری بسته با نگاهی ثابت و راسخ رو به دوربین و گاه حتی خیره به عدسی چشم می دوزد، به ما، به دنیای مناظر و اشیا و یا حتی به خود "نگاه" نمی کند، او با دیدی درونی ژرفای وجود خود را "نظاره" می کند. به حفره عظیمی که در درون او سر باز کرده خیره می شود تا شاید به زوایای روح خود نفوذ کند و راز آن را بشناسد.

راه رستگاری؟!

سرنوشت بیشتر کاراکترهای برگمن تیره و تار است، اما پیام او (اگر به یافتن آن در آثارش مصر باشیم) به هیچوجه یأس آمیز نیست. پاسخ او به زندگی بی تردید مثبت و تائیدآمیز است. از یاد نباید برد که او چند کمدی سبک ساخته و حتی تلخ ترین فیلمهایش از صحنه های پر شور و نشاط خالی نیست. می توان گفت که برای تراژدی هستی پاسخی یافته که او را از قلمرو فلسفه دور و به پهنه هنر نزدیک می کند.

نمایی از فیلم توت فرنگی های وحشی
پرفسور پیر در باغ خاطرات جوانی

برگمن در فیلم هایی مانند "زایران"، "همچون در یک آینه" و "توت فرنگی های وحشی" از "موهبت تسکین بخش" ایمان دینی می گوید، که شاید بتواند اذهان آسان گیر را کمابیش خشنود کند. اما او روی هم رفته "نور ایمان" را تاریک و بی فروغ می بیند که در روشن کردن بن بست های روحی ناتوان است. او ایمان دینی را (با استدلالی نزدیک به نظرگاه دیونیزوسی نیچه) نشانه بزدلی و تنبلی می داند.

به نظر برگمن راه رهایی از "لعنت تنهایی" گریز به معابد نیست، بلکه در آغوش گرفتن زندگی است، غوطه خوردن در خوشی های همین زندگی گذران است که چیزی از آن گرانبهاتر به آدم نداده اند. او درست مانند مؤمنان، عقیده دارد که مرگ همانا لحظه حسابرسی (یوم الحساب) است، اما نه در برابر "آسمان" و به طمع اجر گرفتن در "جهان باقی"، بلکه در برابر خودمان، تا بدانیم با زندگی خود، در همین جهان خاکی و فانی و بی مقدار چه کرده ایم، به آن چه داده و از آن چه بهره ای گرفته ایم.

برگمن بارها و بارها و به شکلی خستگی ناپذیر از دوران کودکی و از شور و نشاط جوانی سخن گفته و آن را علاج مرگ و نیستی دانسته است. این مضمونی است که به جرأت می توان گفت در تمام فیلم های او تکرار شده است. از نظر او کودکی امن ترین و مقدس ترین پرورشگاه عشق (اروتیسم) است. کودکان فارغ از هر دغدغه و قید و بندی به زبان "عشق" سخن می گویند، و این "جزیره سرگردان" را برگمن تنها ملجأ و پناهگاه آدمی می داند. او نیز، مانند حافظ، به آدمی نهیب می زند که در این دنیای فانی "عشقت رسد به فریاد!"

اما کجا؟ عشق کجا یافت می شود در این خراب آباد؟ برگمن پاسخی روشن دارد: در تئاتر. هنرمندان حرفه های نمایشی در سیرک و تئاتر و سینما در بزرگسالی نیز به زیستی کودکانه ادامه می دهند و چون کودکان عاشق می شوند.

برگمان به هنر تئاتر عشق می ورزید و حتی بیش از سینما به آن دلبسته بود. چند سالی پیش از مرگ که تمام کارها و تلاش ها را در بالای هشتاد سالگی قطع کرده بود، به تئاتر برگشت و گفت: ”دوری از سینما را می توان تحمل کرد اما دوری از تئاتر را نه.“ برگمن تئاتر، صحنه تئاتر، کارکنان و بازیگران آن را دوست داشت. تمام دوستان و معاشران و همسرانش از بازیگران تئاتر بودند. اکیپ های سیرک و تئاتر در بسیاری از فیلم های او حضور دارند. از "لبخندهای شب تابستانی" تا "مهر هفتم" و تا "فانی و الکساندر" (فیلمی که در آن بیش از هر اثر دیگر از خود گفته است، محصول ۱۹۸۳)

نمای پایانی فیلم "مهر هفتم"
مرگ ما را به دنبال خود می کشد

برگمن به بیان ارسطو به کاثارسیس (یا عنصر شفابخش تئاتر) باور دارد. در تئاتر اکسیر زندگی جاری ست. او مانند استاد بزرگش شکسپیر و هموطن خود اوگوست استریند برگ جهان را صحنه نمایش می بیند. سراسر زندگی را یک کمدی انسانی می داند که هر یک از ما در آن نقشی داریم که باید در کنار دیگران ایفا کنیم، و پایان نمایش هم بسیار ساده است: "پرده در لحظه محتوم".

تئاتر در بسیاری از زبان های اروپایی "بازی نمایش" خوانده می شود. بازی مال دنیای کودکی است و هنرمندی که در برابر دیگران نقشی را ایفا یا "بازی" می کند، خود را در جهان کودکان سهیم می کند.

در دیدگاه هنری برگمن هنرمندان به ویژه بازیگران تئاتر استادان واقعی زندگی هستند. آنها می دانند که از مرگ گریزی ندارند، اما می توانند از نیروی پلید آن در امان بمانند. در "مهر هفتم" عفریت مرگ همه را به دنبال خود از صحنه بیرون می برد، تنها زن و مرد هنرپیشه هستند که بازیگوشانه از چنگ او فرار می کنند و به گذران شاد و سبکبار خود ادامه می دهند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:37  توسط بهیموت  | 

 
عکس هاي من گواهي است
  مترجم : جواد منتظري؛

  جيمز ناکتوي که در کشورمان او را به غلط نچوي مي نامند، اکنون از شناخته شده ترين عکاسان مطبوعاتي حال حاضر جهان است. شهرت جهاني او به دليل حضور دائم اش در مناطق خطرخيز و درگير جنگ در سال هاي آخر قرن بيستم و چاپ عکس هايش در تيراژهاي وسيع در معتبر ترين نشريات و رسانه هاي جهان است. اما بخشي از شهرت او در ايران مرهون فيلم «عکاس جنگ» است که مدتي پيش از برنامه مستند چهار شبکه چهارم تلويزيون مان به نمايش درآمد. صاحب اين قلم قريب به ده سال پيش در روزنامه اخبار طي مقاله اي بلند نسبت به معرفي او اقدام کرد. اما آنچه آن هنگام از او به چاپ مي رسيد، بيشتر جنبه ستايش و تعريف داشت. چيزي که در اين مطلب جديد است نگاه تازه و کمي انتقادي به آثار اوست از سوي هنرشناساني که تنها به لحاظ رسانه اي به عکس هاي او نپرداخته و بحث هاي هنري را نيز دخيل در کار انتقاد کرده اند. لازم به توضيح مي دانم که اين مطلب برگرفته اي است از چند مقاله و نيز خوانده ها و شنيده هايم طي سال هايي که گذشت. اميدوارم مطلب حاضر به دست دانشجويان عکاسي و علاقه مندان به عکاسي مطبوعاتي برسد.

جيمز ناکتوي در 1948 در سيراکيوز نيويورک به دنيا آمد و در ماساچوست رشد کرد. بين سال هاي 1966 تا 1970 در رشته هاي علوم سياسي و تاريخ هنر به تحصيل پرداخت. اين دوره مقارن با زماني است که گرايش هاي اساسي راديکال در دانشگاه هاي امريکا وجود داشت و ناکتوي نيز از استنشاق اين فضا و جنبش هاي دانشجويي بي بهره نماند. بعد از اتمام تحصيلاتش با يک کشتي بازرگاني به مدت شش ماه به دور اروپا گشت. او در اين کشتي به کار ظرفشويي اشتغال داشت. در خلال همين دوران بود که در پي ديدن عکس هاي جنگ ويتنام و تاثيرشان بر مردم و سياست هاي دولت امريکا تصميم گرفت به عکاسي روي آورد.

او يک عکاس خودآموخته است که از طريق خواندن کتاب هاي آموزش عکاسي، ظهور نگاتيو را ياد گرفت و براي چاپ عکس هايش تاريکخانه اجاره مي کرد و مهمتر از همه اينکه با نگاه کردن به عکس هاي ديگر عکاسان بسيار مي آموخت.

دهه 70 مقارن با زماني بود که علاقه مندي به عکاسي رشد بسيار چشمگيري داشت، چاپ و استفاده از عکس در عرصه هاي گوناگون و نمايش آن در گالري ها به يک باره رو به فزوني گذاشت. اين فضا او را قادر ساخت تا از کار هاي عکاسان بزرگي نظير هانري کارتيه برسون، يوجين اسميت، ژوزف کودلکا و دان مک کالين چيز هاي زيادي ياد بگيرد. او به تمرين عکاسي تحت نظر استادي که هيچ کسي جز خودش نبود ادامه داد و سعي کرد تا با غور در سبک هاي عکاسان بزرگ زمان خويش عکاسي خود را ارتقا دهد. در اين زمان او با دستياري در ويرايش فيلم هاي خبري شبکه ان بي سي و بعدتر رانندگي کاميون زندگي مي گذراند. اين دو شغل بي ترديد در شيوه کاري او نقش داشته است. در 1976 او اولين شغل عکاسانه اش را يافت و در يک روزنامه محلي در نيومکزيکو شروع به کار کرد. چهار سال در اين شغل ماند و سپس به نيويورک رفت و به کار به عنوان عکاس آزاد روي آورد.

عزم جدي او و پشتکارش براي عکاس شدن در آن دوره کاملاً به چشم مي خورد. کار کردن مداوم، مطالعه درباره رسانه عکاسي و دستاوردهايش، بسط دادن شيوه عکاسي اش، کارآموزي اش در يک روزنامه محلي و سپس آمدنش به يک شهر بزرگ براي تبديل شدن به يک عکاس مطبوعات، راهي بود که او براي عکاس شدنش مي پيمود. نگاهي به زندگي گذشته او نشان مي دهد که او چگونه خود را آماده کار براي شغل آينده خود کرد. خواندن علوم سياسي و تاريخ هنر، يادگيري اديت تصوير از طريق دستياري براي اديت فيلم هاي خبري و شغل رانندگي کاميون که او را در تماس مستقيم با مردم معمولي قرار مي داد. دستاورد هاي او در کارش مويد اين است که بهترين راه براي يادگيري خودآموزي است. رشته هاي آموزشي و حضور در آن مال کساني است که توانايي لازم را ندارند يا از يافتن راه خود ناتوانند.

در خلال عکاسي در يکي از اولين گزارش هاي تصويري عمده اش در بوستون با يک گروه اوباش رودررو قرار گرفت و اين اولين تجربه اش بود که بتواند جو را در نظر گرفته، کنترل کند، وارد درگيري نشود و با مديريت فضا خود را از گزند در شرايط وخيم و خطرناک در امان نگه دارد. اين اولين تجربه او در برخورد با شرايط خطرناک به عنوان عکاس بود.

اولين کاري که در خارج از کشور به ناکتوي محول شد ماموريتي بود در ايرلند شمالي که او بايد به پوشش اتفاقات ناشي از اعتصاب غذاي زندانيان جنبش آي آر اي مي پرداخت. او در مصاحبه اي گفته است؛ «اگرچه اوضاع آرامي نبود، ده مردي که در اعتصاب غذا بودند، رو به مرگ بودند، خيابان ها مدام شلوغ بود و درگيري داشت. من هم تجربه اي نداشتم و هيچ رهنمودي نيز نداشتم که چگونه بايد عمل کنم.» اما او خيلي زود دريافت که براي انجام يک کار متفاوت چه بايد بکند.

بعد از کارش در ايرلند شمالي دور پوشش خبري او از مناطق جنگي در اکناف دنيا شروع شد. از 1981 تا حال او با عکس هايش درگيري ها و موضوعات اجتماعي در السالوادور، نيکاراگوئه، گواتمالا، لبنان، نوار غربي غزه، اسرائيل، هند، سريلانکا، افغانستان، فيليپين، کره جنوبي، سومالي، سودان، رواندا، آفريقاي جنوبي، روسيه، بوسني، چچن، روماني، برزيل و امريکا را براي جهانيان گزارش کرد. اگرچه او طي دوره اي کوتاه، چند روزي را نيز در ايران سپري کرد، اما هيچ گاه عکسي از او نديديم.

در برخي اوقات که هيچ علاقه اي از سوي مطبوعات وجود نداشت، او به تنهايي و با هزينه خود به آن نقاط مي رفت. گزارش هاي او از يک دارالايتام در روماني و قحطي و خشکسالي در سومالي از آن جمله بود. در هر دو اين مورد عکس هاي او با اقبال زياد رسانه ها

مواجه شد.

در 1984 مجله تايم با او قرارداد کاري بست و در 1989 عضو دائم آژانس عکس مگنوم شد. عکس هاي او در اغلب گالري هاي مشهور جهان به نمايش درآمد و او تقريباً تمامي جوايز معتبر عکاسي مطبوعاتي را از آن خود کرد، تعدادي از اين جوايز را براي چند بار. پنج بار مدال رابرت کاپا، دو بار مدال ورلدپرس فتو، دوبار جايزه «نهايت عکاسي» از مرکز بين المللي عکاسي، شش بار بهترين عکاس سال مجلات امريکا، دو بار جايزه لايکا، جايزه گزارش تصويري کمپاني کانن و جايزه «عکاسي انساني» يوجين اسميت از جمله آنها است.

«من کاري بايد انجام دهم... بايد مردم را بيدار کنم.» جيمز ناکتوي بارها اين روياي خود را در تصاويرش با مردم در ميان نهاده، آنها را تکان داده و به آنها نشان داده که بايد کاري صورت دهند. او در خلال کارش مي کوشد به مردم آگاهي دهد وا آنها را وادارد تا به تغيير شرايطي روي آورند که او را وحشت زده ساخته است.

ترکيب بندي خوب و يافتن نگاهي زيباشناسانه در لحظه در مکان هايي که خيلي نشاني از زيبايي در خود ندارند، باعث شده که عکس هاي او جداي از نشان دادن صرف يک اتفاق يا ماجرا بتوانند به خوبي با بيننده ارتباط برقرار کنند و او را تحت تاثير خود گيرند. البته خود ناکتوي اذعان دارد که ما بيشتر بايد بر سوژه هاي عکس هايش متمرکز شويم و آنها را ببينيم تا به آنها به عنوان يک اثر هنري نگاه کنيم. در واقع هدف او اين است که ما آنچه او عکاسي کرده را ببينيم و هوشيار باشيم که دور و برمان چه اتفاقاتي در حال روي دادن است، تا اينکه به استعداد و هنر او در گرفتن عکس توجه کنيم و به آن ارزش بدهيم. اما به هر حال بسياري از ما در نگاه به عکس هاي او براي بسط دانش مان در يادگيري شيوه عکاسي کردن سود مي جوييم، عکس هايي که قرار است نگاه مردم را به دنيا عوض کند، آنچنان که خود او زماني از عکاسان ديگر آموزه هايي يافته است.

شيوه عکاسي ناکتوي تقريباً چيزي است که از درونش برمي خيزد، گويا سبکي که او براي ورود به مکان هاي خطرناک و عکاسي از مردم استفاده مي کند، برايش ذاتي است. آنچنان که خود مي گويد؛ «خيلي آرام و باملايمت کار مي کنم، با مردم به احترام رفتار مي کنم و با نوعي تمکين سعي مي کنم به آنان نزديک شوم. با آنها حرف مي زنم و با رفتار و حرکاتم نشان مي دهم که به آنها توجه دارم، بنابراين طي اين پروسه آنها نيز در ساختن عکس هايم سهيم مي شوند. من عکس ها را قاپ نمي زنم، بلکه بي هيچ عجله اي با دقت و ظرافت آنها را مي گيرم. آن عکس ها هميشه در جايي وجود دارند و گويا قبلاً گرفته شده اند و من تنها آنها را کشف مي کنم. بسيار به سوژه هايم نزديک مي شوم. استفاده از لنز وايد و نزديکي به سوژه باعث مي شود بيننده با موضوع عکس هايم درگير شود و خود را در شرايط عکس گرفته شده قرار دهد.» او از لنز تله استفاده نمي کند، زيرا دوست ندارد در کناري بماند و از فاصله دور تنها نظاره گر باشد، و به گرفتن عکس بسنده کند. به نظر او چنين عکسي مخاطب را تحت تاثير خويش نمي گيرد. در واقع او به جاي بيننده عکس هايش خود را در مرکز ماجرا قرار مي دهد و همان زوايايي را عکاسي مي کند که يک تماشاگر نزديک به ماجرا مي توانست ببيند.

ناکتوي در ترکيب بندي تصاويرش دقتي باورنکردني را به کار مي گيرد. در بسياري از عکس هايش برش هاي فوق العاده و هيجان انگيزي مي بينيم که ديگر عکاسان توجهي به آن نداشته يا توانش را ندارند يا آن قدر ريسک نمي کنند. عکاسان ديگر معمولاً اندکي به عقب مي روند تا کل سوژه را در قاب عکس داشته باشند. اما او به راحتي ما را در برشي از سوژه هايش شريک مي کند و اين باعث مي شود تا حضور خود را در بخشي از عکس ها احساس کنيم. او از به کارگيري زواياي بسيار رايج در عکس هايش دوري مي کند و به طور معمول از سطحي پايين تر از ديد طبيعي استفاده مي کند.

وقتي به صحبت هاي او گوش مي کنيم يا مصاحبه هايش را مي خوانيم بيشتر به آرامش و سکوت دروني او و مصمم بودن به کارش پي مي بريم. او در صحبت هايش اشاره مي کند بارها مجبور شده در صحنه ها، عکاسي را کنار بگذارد وقتي که ديده واقعاً کمک کردنش مهمتر از عکس گرفتنش است. در برخي اوقات او خود را به خطر انداخته وقتي ديده مردمي در شرايط خطر و حتي کشته شدن قرار گرفته اند. در هائيتي او کمک کرده تا مردي از کشته شدن نجات پيدا کند، در آفريقاي جنوبي نيز اين کار را کرده است. اين باعث خوشبختي اوست که نه تنها جان آدم هايي را از مرگ نجات داده بلکه خود نيز هنوز سالم است.

با آنکه ناکتوي بيشتر اوقاتش را در خارج از امريکا به سر مي برد اما شانسش بود که روز 11 سپتامبر سال 2001 در امريکا حضور داشت. درست دو روز پيش از اين او به همراه شش عکاس ديگر آژانس عکس «وي تو» را بنيان گذاشتند که خيلي زود به آژانسي معتبر در زمينه عکاسي خبري تبديل شد.

عقايدي وجود دارد مبني بر اينکه در عکس هاي او نوعي آشفتگي وجود دارد، يا آن انگيزه اي که بايد در خلال يک پروسه فتوژورناليستي اتفاق بيفتد، در عکس هاي او موجود نيست. يک منتقد عقيده دارد در عکس هاي او از طريق يک زيبايي شناسي شگفت انگيز بر وحشت از جنگ تمرکز زيادي صورت گرفته تا نشان دادن نوعي حس مبارزه ضدجنگ. او در بسياري از عکس هايش يک نگرش زيباشناسانه شگرف از جنگ ارائه مي کند و اين کار به حس و چالش ضدجنگ در عکس هايش لطمه مي زند و اين درست خلاف آن چيزي است که خود او عقيده دارد.

اين بخشي از وظيفه عکاس است که تصاويري واضح و مشخص از اتفاقات ارائه کند که واقعيت را نشان مي دهد که البته احساس و تفکر عکاس نيز به آن تزريق مي شود. اگر چه عکس ها هميشه از نگاه هايي متفاوت و همسو با حس و انديشه يک عکاس يا عکاسان مختلف گرفته مي شوند، اما بايد توان شرح آنچه را که اتفاق افتاده دارا باشند و هم حس استعاري داشته باشند.

عقيده اي ديگر نيز هست که تاييد مي کند عکس هاي او نياز به توضيح دارند و بايد داستان هاي پشت عکس ها را دانست تا به زمان و مکان و چگونگي اتفاقي که افتاده پي برد تا به اين آگاهي رسيد که اين چگونه جهاني است که ما در آن زندگي مي کنيم، جهاني که امريکايي هاي معاصر آن را نمي بينند.

يک عکس يک سري تصميمات و انتخاب هاي خالق خود را در خويش دارد و سپس به صورت زنجيره وار چيزهاي ديگري به آن اضافه مي شود تا به معرض ديد بيننده برسد. مثل اديتوري که به عکس برش هاي متفاوتي مي دهد و آن را براي صفحه يک نشريه آماده مي کند، کسي که براي آن زيرنويس مي نويسد و حتي مطلب يا مقاله اي که آن عکس در آن استفاده مي شود. کاوه گلستان عکاس و فيلمبردار مشهور خبري ايراني که سال 2001 در کردستان عراق بر روي مين رفت و جان خود را از دست داد، هميشه مي گفت؛ «وقتي که عکسي را گرفتي، کارت به عنوان عکاس ديگه تموم شد، عکس ديگه وارد زندگي خودش مي شه.» البته چيز هاي ديگري هم هستند و آن زبان عکاسي است مثل استفاده از رنگ، فاصله، از چه لنزي استفاده شده، کادربندي، نوردهي، عمق ميدان، نقطه ديد عکاس و نورسنجي. تا اينجا فقط به گرفتن عکس رسيده ايم، سپس نوبت تاريکخانه فرامي رسد يا امروز استفاده از کامپيوتر در ويرايش عکس که به ما کمک مي کند عکس را براي ارتباط هر چه بيشتر با بيننده آماده کنيم.

در عکس هاي ناکتوي گويا ما از نقطه درک آنچه قرار است براي ما توضيح دهد دور مي شويم و گويا وقتي مي خواهيم به ترجماني براي خود برسيم، عکس هاي او در برابر ما بيشتر از متن مقاومت مي کنند.

ناکتوي نيز مانند بسياري از فتوژورناليست ها تنها بر روي تک عکس کار نمي کند، بسياري از موضوعات را با چند عکس نشان مي دهد. اين يک تفاوت اصلي در مورد کارکرد عکس در فتوژورناليسم نو نسبت به استفاده در مجلات قديمي دهه 30 و 40 است که رواج داشته است. هم در مجلاتي که عکس هايش چاپ شده و هم در کتاب هايش او از شيوه اديت فيلم هاي خبري که قبلاً ياد گرفته بود، سود برده است. اين را اديتور هاي عکس هاي او در مجلات نيز اذعان دارند. آنها اعتقاد دارند هنگامي که بر روي عکس هاي او اديت مي کنند گويا بر روي يک فيلم اديت مي کنند که تک تک عکس ها در خدمت انتقال يک مفهوم کل در تعدادي عکس پي در پي هستند.

قاعدتاً عکس ها در خدمت نوعي قرائت و گفتار هستند، منتها بايد توجه داشت که آنها قرار نيست به شکلي مستقيم به مانند کلمات يک متن ذهن بيننده را در حوزه اختيار خويش بگيرند. به عبارتي عکس ها نوعي قرائت تصويري هستند، در اين نقطه زيرنويس خيلي به انتقال مفهوم عکس کمک مي کند، و اديتورها هميشه با توجه خاصي زيرنويس هاي عکس هاي ناکتوي را با آن چيزي که او درباره عکس هاي خود نوشته است مد نظر قرار مي دهند. از آنجا که عکس ها قرائت و گفتمان خويش را دارند و در انتقال يک مفهوم سهيم مي شوند، پس عکس ها مي توانند براي ما داستان هاي مختلفي را بگويند. از اين روي کار ناکتوي در نقاط مختلف دنيا به دنبال همين وظيفه بوده، عکس هايي که به ما شوک داده، ما را نگران ساخته، باعث خجالت مان شده، اگر شما به عکس هاي او نگاه مي کنيد و صفحه را با خيال راحت ورق مي زنيد، پس او شکست خورده است.

جيمز ناکتوي در سال 2001 در بغداد مورد حمله قرار گرفت. ماجرا از اين قرار بود که او به همراه گزارشگر مجله تايم در يک جيپ ارتش امريکا بودند که ناگاه يک نارنجک به داخل آن پرت مي شود، گزارشگر تايم نارنجک را برداشته به بيرون پرت مي کند که در همين اثنا بخشي از دست خود را از دست مي دهد و ناکتوي نيز از ناحيه شکم مجروح مي شود.

او زماني در واکنش به واقعه 11 سپتامبر گفت؛

« فکر مي کنم امريکايي ها از اين اتفاق درس خوبي مي گيرند، حالا ما بخشي از دنيايي هستيم که پيش از آن هرگز نبوده ايم.»

با تمام اين اوصاف اما جيمز ناکتوي انساني شريف است که کمتر نظيرش را در اطراف مان مي يابيم. مردي که بخش مهمي از زندگي خود را در رويارويي با مرگ سپري کرده و دستاورد او اسنادي است بي همتا از درد و رنج ابناي بشر و ستم انسان بر انسان، شمايلي از مردمي که هيچ گاه در شکل گيري جنگ ها نقشي نداشتند، اما از تبعات بدبختي و ستم آن در امان نمانده اند.او مي گويد؛ «من شاهدي بوده ام و عکس هاي من گواهي است بر آنچه روي داده، آنچه من ثبت کرده ام نبايد فراموش شود، و نيز نبايد دوباره روي دهد.»

 روزنامه شرق

(شماره ۹۱۸دوشنبه، ۸مرداد ۱۳۸۶ )

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 14:8  توسط بهیموت  |